تبليغاتX
ღღღ((عشق آباد))ღღღ :: ღღღاز طرف اونی که تنهاست ღღღ
ღღღ((عشق آباد))ღღღ
ღღღاز طرف اونی که تنهاست ღღღ
چشمای گریون............................................ 

وقتي كه ديگر نبود! .... من به بودنش نيازمند شدم. .... وقتي كه ديگر رفت .... من به انتظار نشستم. ... وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد .... من او را دوست داشتم. .... وقتي كه او تمام كرد .... من شروع كردم ... وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.... و چه سخت است تنها متولد شدن.. .... مثل تنها زندگي كردن.... مثل تنها مردن

 

چرا سرنوشتم این چنین بود

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........

مرا صد بار از خود برانی

 

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 15:28
چشمها را.... 

کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

 

               چترها را باید بست زیر باران باید رفت

 

                                فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

 

                                               با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

 

                                                                 دوست را زیر باران باید دید.

 

                                                                              عشق را زیر باران باید جست.

 

                                                                                                  زندگی تر شدن پی در پی است.

امروز سالگرد وافات عموم هست !!

برای شادی روحش یک فاته می فرستید!!

سراپا ا گر زردو پژمر ده ايم

و لي دل به پا ييز نسپرده ايم

چو گلدان خا لي لب پنجره

پرازخا طرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم

اگرخون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است ما آورده ايم

اكر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه دشمنا ن گردنيم !

اگر خنجردوستا ن گرده ايم!

گواهي بخواهيد انك گواه :

همين زخم ها يي كه نشمرده ايم !

دلي سربلند و سري سربه زير

از اين دست عمري به سر برده ايم

کاری ازمرحوم قیصرامین

                        

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 12:31
دنیا خوابی است  
دنیا خوابی است

 که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی

امیرالمومنین علی (ع)

---------

گل رز را دوست دارم زیرا عاشق ترین گلهاست

طبیعت را دوست دارم به خاطر زیباییش

 دریا را دوست دارم به خاطر موجش

 و تو را دوست دارم بی آنكه بدانم چرا؟

 

----------------

وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني

تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام

و جمله اي را بيان كرده ام اما...

اين تنها يك جمله نيست!

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ!

همين جمله كوتاه!

آري همين چند واژه خود كتابيست سرشار از معنا!

دوستت دارم

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست

بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد!

دوستت دارم

يعني قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم.

دوستت دارم

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:25
عشق.آوارگی درد.خاطره...!!! 


 

TinyPic image

 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني


دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني


دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

 


دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني


دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني


دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني


دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

 

 

 

 

 

TinyPic image

زمان‌هاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود، فضيلت‌ها و تباهي‌ها دور هم جمع شده

بودند.


ذکاوت!گفت: بياييد بازي کنيم، مثل قايم باشک.


ديوانگي! فرياد زد: آری قبول است، من چشمم را بسته می‏کنم.


چون کسي نمي‏خواست دنبال ديوانگي بگردد. همه قبول کردند.


ديوانگي چشم‌هايش را بست و شروع به شمردن کرد!!


يک..... دو.....سه ...


همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.


نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.


خيانت داخل انبوهي از زباله‌ها مخفي شد.


اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به سمت مرکز زمين به راه افتاد.


دروغ که مي‌گفت به اعماق کوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت!


طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت


حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.


آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي‏شمرد: هفتاد و سه،...... هفتاد و چهار...

.
اما عشق هنوز معطل بود و نمي‌دانست به کجا برود.


تعجبي هم ندارد. قايم کردن عشق خيلي سخت است.


ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد، حالی ميایم، حالی ميایم.


همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!


بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبري نبود.


ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي

 گل رز مخفي شده است.


ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آن‌ را با قدرت تمام داخل گل‌هاي رز فرو کرد. صداي

ناله‌اي بلند شد. عشق از داخل شاخه‌ها بيرون آمد. دست‌هايش را جلوي رویش گرفته بود و از بين

 انگشتانش خون مي‌ريخت. شاخه‌ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.


ديوانگي که خيلي ترسيده بود، با شرمندگي گفت: حالی من چه کار کنم؟ چگونه مي‌توانم جبران کنم؟


عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نمي‌تواني کاري بکني‌، فقط از تو خواهش مي‌کنم از

اين به بعد يار من باش و همه جا همراه من باش تا راه را گم نکنم.


و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يک‌ديگر به احساس تمام آدم‌هاي عاشق سرک

مي‌کشند....

TinyPic image

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.

جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه

 تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.


مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت

آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟


مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.

قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي

 را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.


در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به

 او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.


مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من

مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.


پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي

كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را

جدا كرده ام و به او بخشيده ام.



گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما

چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور

عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از

قلب خود به من نداده اند.


اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم

كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس

حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟



مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد

رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را

گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.

 
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به

قلب او نفوذ كرده بود.

TinyPic image

 

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:35
شبی دنبال معنائی .... 

شبی دنبال معنائی برای تو می گشستم

                                 تو بالاتر زهر معنی ومن بیهوده می گشتم

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد.

در بامداد یک روز بهاری عشقت در تارو پود وجودم طلوع کرد. تو خرامان آمدی

و چون یک شعاع منور بر قلبم نشستی نگاهت با خود زندگی به همراه داشت.

تو هستی بخش من بودی و طراوت نسیم صبحگاهی از نوک مژگانت

تراوش میکرد. عطر نفس تو بر سرتاسر هستی ام بذر پاشید.

مهر تو چون چشمه ای زلال  قلب تنها و مهجورم را سیراب کرد و پیکر یمه جانم را حیات

بخشید و نفسم را از گرد و غبار جنون و تنهایی تطهیر نمود.

تو به این زمین خاکی تعلق نداشتی.

تو نگهبان و پاسدار خوشبختی بودی. تو رسول عشق بودی.

تو چون گوهری در صدف،پاک و مقدس بودی.

قلبت آیینه ی تمام نمای انسانیت بود. هرگاه که تو را میدیدم

خاری از کویر تشنه و عطش زده ی دلم جدا می گشت و فرو می افتاد.

نگاه مهربانت مرهم دل ریشم بود.

جای هر خار ،شقایقی در دشت سینه ام کاشتی. هر زمان که به دیدارم می آمدی

قبل از دخول،کلبه ی دلم را با مژگانم آب و جارو می کردم و گرد و غبار از

چهره می زدودم.تو در قلبم منزلگهی داری که بیگانه را در آن راه نیست.

اما من به کجا با ید بروم تا عقده ی دل بگشایم و دستی به نوازشم بپردازد

و قلبی مهر مرا در خود جای دهد؟؟؟......

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 18:2
کاش در دهكده ... 
 

 

 

کاش در دهكده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی يود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود

کاش دريا کمی از درد خودش کم می کرد

قرض می داد به ما هرچه پريشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتيم برای باران

غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به اين زودی ها

دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نيما می شد

و به يادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اينجا

نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق اين زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از اين شبها

غرق هر چيز که مي خواهی و مي دانی بود

فت شبی کاش دعايی بكنيم


راز اين شعر همين مصرع پايانی بود

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 20:38
چترها را باید... 

 

 

چترها را باید بست

 

 

 زیر باران باید رفت .                 

 فکر را*خاطره رازیر باران باید برد.   دوست را زیر باران باید جست.

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 21:55
چنتا پند 
چنتا پند و اندرز قشنگ

حتما ادامه مطلبو ببین.

صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید

*

تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید

*



در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت

و.........

تصویر عاشقانه


ادامه مطلب
|+|
از طرف اونی که تنهاست. در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 9:22
عشق.عشق..... 
 

به گل گفتم: عشق چیست؟

 گفت: از من خوشگل تر پروانه است

 به پروانه گفتم عشق چیست ؟

گفت : از من زیبا تر شمع است

 به شمع گفتم : عشق چیست ؟

 گفت : از من سوزان تر عشق است

 به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

 گفت نگاهی بیش نیستم

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 15:2
نميخوام.... 

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم.... چوندنيا يه روز تموم ميشه. ... نميخوام بگم که مثل گلي. ... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. .. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس. .. چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. . نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. .نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم.... چون . چون اب که هميشه پاک نميمونه..

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 17:40
هنوز لحظه ی... 
هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه

ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله

ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم

بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای

زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از

ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا

بتپد.

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 17:31
 

 

كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم

 

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 9:3
سالها با غم ولي چشم انتظار 
عشق يعني انتظار از انتظار-

          - سالها با غم ولي چشم انتظار-

                        - عشق يعني سوختن بت ساختن-

                                    - عشق يعني زندگي را باختن-

                                                - عشق يعني انتظار وانتظار-

                                                            - عشق يعني هر چه بيني عكس يار-

                                                                         - عشق يعني اشكهاي پر خروش-

                                                                                     - رود اما ساكت و بي شر و شور-

                                                                            - عشق يعني ديده بر در دوختن-

                                                              - عشق يعني در فراغش سوختن-

                                                 - عشق يعني لحظه هاي التهاب-

                               - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب-

                       - عشق يعني قطره و دريا شدن-

           - عشق يعني همچو من شيدا شدن-

 - عشق يعني يك قطعه شعر ناتمام-

            - غشق يعني بهترين حسن ختام-

                          - عشق يعني انتظار وانتظار-

                                   - عشق يعني هر چه بيني عكس يار

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 19:16
امشب دگر ديو شبم  

امشب دگر ديو شبم
بر خواب و بيدار آمده
امشب دگر ديوار ظلم
تا قاف ، بيداد آمده
حسي است بين او و من
از پشت ديوار آمده
دستم كه ديواري زنم
دستش به ديوار آمده
اشكي است بر چشمان من
عشق است هشيار آمده
انگار امشب آسمان
با دشمنان يار آمده
باران به فرياد آمده
با باد همياد آمده
دردي است اندر سينه ام
از حس ديوار آمده
شوري است اندر جان من
از فرط ديدار آمده
آن سوي ديوار حسد
يار است ، بيمار آمده
بر مركبش بوي خوشي
از سوي ايثار آمده
مرغي است روي بام شب
بر زد عيار آمده
ظلم است ، تكرار آمده
فقر است ، فقر عقل دين
در مكتب يار آمده
خورد است اندر جٌنگ عشق
خشتي كه ديوار آمده
هشيار ! عيار آمده
با تيشه و يال آمده
ديوار را خواهد شكست
بهر دل يار آمده.



 

از شعر هاي قديمي خودم

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 15:16
loves.loves.loves.loves 
 

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:55
عشق 

 عشق ميگن علاقه***نه كفگيرو ملاقه***دوستت دارم يه عالمه***اندازه يه قابلمه***من عاشق تو هستم***تو قابلمه نشستم*** يه لنگه كفش تو دستم***منتظر تو هستم .

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 12:35
دفتر عشـــق كه بسته شـد... 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 12:31
زيباترين 

  زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. باوفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست. از روزگار است.

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 12:51
 
دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟ بعده اينکه

 بازيمون تموم شد گفت تو بهترين داداشه دنيايي ، وقتي بزرگتر شدم به

 دانشگاه رفتم چشام همش اونوميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم

 دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي وقتي ازدواج کرد من

 ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايي و وقتي مرد من زيره

 تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين

 دادشه دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته

 عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين

 دادشه دنيايي..!

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 16:1
 
به نام الهه ی عشق

و این سکوت معنای همه ی واژه های عالم است

آه که لحظه ی دیدار پر از انتظار سرد است که در پس این انتظار سرد دریایی خروشان از دل کویری خشک موج می زند ودر دل کویر طوفانیست عظیم

آه که در آن لحظه در دل اضطرابی است بزرگ و غمی نهفته و انتظاری سرد و دلی پر آشوب .

آه که در آن لحظه که سر از گریبان خود بر می آوری همه رخ یار بینی

و از میان میان جمعیتی که گرد اویند تو فقط رخ یار بینی

و اگر چه تا به حال رخ یار ندیده ای ولی در آن لحظه نگاه ها همچون پیکانی که از کمان خارج شود شتابان و پر غرور به سوی یار است و همچون می نماید که او را سالهاست می شناسی .

و اینک به سوی او می شتابی و او با دلی پر از سکوت در جای خود ایستاده ونگاهی مبهم دارد و رخ در رخ یار گره می خورد و هیچ یک از آن جمعیت از دلهای ملتهب آگاه نیستند و همچنان که رخ در رخ یار گره  خورده هر دو سکوت می کنند.

و این سکوت معنای همه ی واژه های عالم است  .

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:42
 
مهربانم چندی است که روی ماهت را ندیده ام ، چند روزی است که دیگر به سراغم نمی آیی و سراغم را نمی گیری ، نکند دیگر مرا نمی خواهی ولی نه ، تو مهربانتر از آن هستی که بخواهی به همین زودی فراموشم کنی ، پس بیا و مهربانی ات را به من ثابت کن ، بیا تا من بدانم هنوز دوستم داری وهنوز هم مرا می خواهی ، بیا تا در کنار وجود زیبایت زندگی را بیاموزم و دوست داشتن را با هم معنا کنیم و عشق را به آخر برسانیم ، تنها یاور تنهایی ام یک قلم و یک دفترچه است که سینه ام را پناه داده ام و استخوانهایم را تراشیده ام و اشکهایم را مرکبش قرار داده ام تا برای تو و به خاطر تو بنویسم که دوستت دارم و زندگی را با تو میخواهم و جز تو مرگ را به یاری می طلبم ، چون بدون تو نمی خواهم که در کنار دیگری باشم و مرگ را بهتر از دوری تو میدانم ، آری یاورم سینه ای خسته و قلبی شکسته است ، چیزهایی که وقتی به سراغ آنها می روم ، یادت را برایم زنده می کند و وجود مهربان و چشمان زیبایت را برایم به ارمغان می آورد و چشمان انتظار زده ام را نوید می بخشد پس بیا ، بیا که پیش از این طاقت این همه دوری را ندارم می خواهم که در کنارت باشم در کنار تو مرگ را در آغوش بگیرم تا همگان بفهمند که عشق من از عشق لیلی و مجنون هم بیشتر است عشق من از عشقی که به فرهاد به شیرین داشت بیشتر است و برای رسیدن به تو حاضرم کوه را بشکافم و در میانش با اشک هایم رودی جاری سازم که نوایش نوای عشق باشد و صدایش صدای یک عاشق باشد که تو را می طلبد و تو را می خواهد تا فرهاد بداند که برای رسیدن به شیرین کاری نکرده است و برای رسیدن به تو حاضرم بیابانها را بگردم مجنون صحرا شوم و عکس زیبایت را بر روی شن زار ساحل عشق بکشم و سر را بروی آن بگذارم ، آری سوگند یاد می کنم که اگر تو هم مرا بخواهی برای رسیدن به تو می گردم و همه چیزهایی را که می خواهند ما به هم نرسیم از بین خواهم برد تا تو را برای همیشه به دست آورم و در کنارت باشم .
|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:36
 
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

                      زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

 زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

                       رفتنو آخر رسيدن بر در آبادي عشق

مي توان هر لحظه هرجا عاشقو دلداده بودن

                  پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

                      يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

مي توان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود

                           زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود

مي توان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن

                     پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:35
ای یار نازنینم 
ای یار نازنینم که هستی یک فرشته فدای اون چشمون پر از امید و عشقت همدم من تو بودی تو روزای بی کسی توشادی و تو غصه تو عمق دلواپسی عکس قشنگت حالا کنار من تو قاب نوشتت ُیادمه واسم طلای ناب میخوام اینو قاب کنم بذارمش تو موزه تا که همه ببینن دوستی با تو چه خوبه هرگز یادم نمیره خوبی هایی که کردی برای خنده من چه خنده هایی کردی درسته که همیشه من غرق فکرام بودم اما به جون خودم کلی خاطر خوات بودم اگه یه روزی مد شد آهنگ بی وفایی ولی تو فراموش نکنی لحظه آشنایی چه نقش نازی داشتی تو قصه زندگیم فدای اون وجودت بودی برام بهترین آدمای بی ریا خیلی کمن تو دنیا یا اوج آسمونن یا پشت ماه یا دریا اما نبودی بین کهکشون و ستاره من تو رو پیدا کردم بذار بکن محاله تو هفت آسمونم مثل تو پیدا نمیشه میخوام بگم پیشم بمون ولی نگو نمیشه
|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:33
 
خدایا

آنچه خیر و صلاح من است برایم مقدر بفرما

                 خواه آن را به دعا از تو طلب نکرده باشم

بارالها

        هر آنچه شر و بدی است از من دور بفرما

                   حتی اگر آن را به دعا طلب کرده باشم...

                                                                                                 آمین.

دوستای گلم برام دعا کنید امتحانامو خوب بدم وهمه رو قبول شم.

      

|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:30
بغض... آه ... اشک ... شعر ... 
بغض... آه ... اشک ... شعر .... بغض آمد بعد از آن آهی رسید بر کویر شعر من اشکی چکید اشک ها بر خاک دل افتاد تا ... از درونش یک غزل آمد پدید شعر من جز کاغذ و جوهر نبود عشق آمد خون به رگ هایش جهید صیقلش دادم به احساسم سپس فوت آخر را خدا در آن دمید خط خطی شد کاغذم ، از دفترم دست من یک کاغذ دیگر کشید شعر یعنی غارت معصومیت از تن یک کاغذ پاک و سفید شعر یعنی ضامن جنگ و جدل یک زبان مشترک ، صلحی جدید شعر یعنی خنده های سر به مهر اشک هایی همچو تسبیحی سپید شعر یعنی التهاب آنجا که باز در پی یک قافیه باید دوید ....
|+|
از طرف اونی که تنهاست. در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 15:28