
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود، فضيلتها و تباهيها دور هم جمع شده
بودند.
ذکاوت!گفت: بياييد بازي کنيم، مثل قايم باشک.
ديوانگي! فرياد زد: آری قبول است، من چشمم را بسته میکنم.
چون کسي نميخواست دنبال ديوانگي بگردد. همه قبول کردند.
ديوانگي چشمهايش را بست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زبالهها مخفي شد.
اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به سمت مرکز زمين به راه افتاد.
دروغ که ميگفت به اعماق کوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان ميشمرد: هفتاد و سه،...... هفتاد و چهار...
.
اما عشق هنوز معطل بود و نميدانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد. قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگي فرياد زد، حالی ميایم، حالی ميایم.
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبري نبود.
ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي
گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آن را با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد. صداي
نالهاي بلند شد. عشق از داخل شاخهها بيرون آمد. دستهايش را جلوي رویش گرفته بود و از بين
انگشتانش خون ميريخت. شاخهي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود، با شرمندگي گفت: حالی من چه کار کنم؟ چگونه ميتوانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتواني کاري بکني، فقط از تو خواهش ميکنم از
اين به بعد يار من باش و همه جا همراه من باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرک
ميکشند....

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.
جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه
تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت
آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي
را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به
او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من
مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي
كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را
جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما
چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور
عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از
قلب خود به من نداده اند.
اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم
كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس
حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد
رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را
گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به
قلب او نفوذ كرده بود.

از طرف اونی که تنهاست. در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:35